روزگاریست شیطان فریاد می زند آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد.
راهب و فقیر ... در تاريخ شنبه 1 تیر1387
در يک روز خيلي سرد زمستان، يک مرد فقيري درحالي که از سرما و گرسنگي ميلرزيد به معبدي آمد تا راهبي را ببيند. مرد فقير به راهب گفت، " از حال و روز من ميتواني ببيني که گرسنه هستم و سردم هست. همه اعضاي خانواده من بيمار هستند و در وضع خطرناکي قرار دارند. اگر چيزي داري به ما بده تا حتي براي يک روز هم که شده زندگي ما را نجات دهي، خواهش ميکنم با دلسوزي و رحمتي که داري به ما کمک کن."
راهب در دلش نسبت به او حس مرحمت آميزي داشت ولي هيچ چيز نداشت که به او بدهد. به اطراف نگاه کرد، مجسمه بودا را در معبد ديد. او حلقه اي از طلا که به مجسمه آويزان شده بود را باز کرد و آن را به مرد فقير داد و گفت، "اين را بگير و آن را تبديل به پول کن."
راهبان ديگر وقتي اين را ديدند عصباني شدند و شروع کردند به سرزنش کردن او، " چطور توانستي حلقه طلا را از مجسمه جدا کني؟"
راهب پاسخ داد، "کاري که من انجام دادم بر اساس آموزشهاي بودا بود. بودا به اين دنيا آمد تا انسانها را برهاند. اگر بودا وضعيتي که من با آن روبرو شدم را ميديد او دست و پاي خود را جدا ميکرد تا آن مرد را نجات دهد."