روزگاریست شیطان فریاد می زند آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد.
صدایی در آسمان پیچید .....دخترکی متولد شد .....معصوم و پاک .....فقط می گریید ....شاید می دانست آدم ها گاهی تاب دیدن مهتاب را ندارند .....ضعیفه می خوانندش .....دخترک را به سخره می گیرند ..... آهای آدم های خالی از احساسی که مرا از ترس بالیدن ..... ضعیفه می خوانید ..... خود از هر منی ..... ضعیف ترید ! دهان ها را ببندید .....بانویی از جنس مهر آمده است .....
یادم هست سال پیش به خاطر اتفاقاتی که در زندگیم افتاد نتونستم یادداشتی در مورد تولدت داشته باشم.
این را هم به یاد دارم که تو ۲۹ آذر ۸۵ چنین پستی داشتم و تکه هایی از نوشته هایم را برایت آماده کرده بودم تا به دستت بدم تکه هایی که پر از احساساتم بود و عکس هایی که برای هیچ کسی نشان داده نشد.
هنوز آن تکه ها را پیش خود دارم و هرزچند گاهی به چشمانم نشان می دهم.
از آن روز ۲ سال هم گذشت با اینکه من تورا یافتم خوشحال نشدم!
اما غرورم را شکسته بودی حرف هایی هم برای من از طرفت گفته شده بود آیا به آنها هیچ توجهی نداشتم؟
امشب، بعد از ۱۴ سال در زير پنجره، جائی که دورتر از آن نيست بيدار مانده ام به هوای سپيده دم از شيونم نمانده چيزی در ياد شهر مگر در فکر مادرم که زنگ زد که بگويد: ... تنها یک روز مانده به زمستان .
تولدت مبارک !