روزگاریست شیطان فریاد می زند آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد.

نظرات
سه شنبه 1 اردیبهشت1388 ساعت: 20:16 - توسط:سهیلا
من خیلی داغونم گلم تو دیگه داغونم نکن
من خیلی از تو بدترم تکیه به شونه هام نکن
برو که وقتشه بری برو که خیلی دلخورم
برو برو حتی تو رو دست خدا نمیسپرم
دلم با جمله هات آروم نمیشه برو دیگه برو واسه همیشه
اگه میگی واسم فرقی نداره چرا چشمای تو بارونی میشه
می دونم می خوای بازم طاقت بیارم بازم هر چی که شد به رو نیارم
ولی حالا که حرف رفتن افتاد برو دیگه باهات کاری ندارم ...
بابک:
گاه می اندیشم به فاصله هایی که جلوی چشمانم زیاد می شوند و فاصله هایی که دور از چشمانم کوتاه میشوند و چقدر این دور و نزدیک شدن ها برایم قابل درک شده اند. یادش به خیر روزهایی که روبه روی هم مینشستیم و به قول معروف همهء جیک و پیک امان را به هم می گفتیم، چقدر روز شماری کرده بودم که دوباره آن روزها تکرار بشوند! تا اینکه آن روز آمد ، روبروی هم نشستیم ، باز مثل دو تا محرم راز ، اما حرفی برای گفتن نبود ، یعنی بود ولی دفن شده بود ... نمی دانم کجا ، نمی دانم چرا ؟! شاید فقط چون نمی خواستیم از درد بگوییم، شاید هم همراه دردهایمان ،فاصله زیاد شده بود ...
دو سه هفته ای می شود توی لاک خودم پیچیده ام ، بهار امسال انگار از آسمان حادثه می بارید. طاقتم تمام شد ، گلوله شدم توی خودم ، حالا روزگار مهربانتر شده است ، اما دیگر فاصله ای کوتاه نمی شود ، می نشینم کنج اتاق ، روی صندلی پارک، توی کتابخانه ، داخل کافه، روبروی کلی دوست و آشنای چندین و چندین ساله ، کنار دوستان جدید ... و خیره می شوم به فاصله هایی که زیاد میشوند ، البته بیشتر به این می ماند که آنها سر جایشان ایستاده اند و من دور میشوم ، با روح خسته ام که این روزها نرم و آرام به دوش می کشم، مثل کودک بیماری که نیاز به مراقبت دارد، و فقط منم که میدانم او تب دارد. نه اصلا شکایتی ندارم ، همینکه باران حادثه آرامتر می بارد کافیست تا شکرگزار باشم.
وب سایت پست الکترونیک
دوشنبه 7 اردیبهشت1388 ساعت: 14:45 - توسط:سهیلا
من سراپا بغضم هیچکس را فراموش نکردم اما خود فراموش شدم ناله هایم تلخ است
بغض تنهایی من را تو نخواهی فهمید .... تو نخواهی فهمید
همیشه شکست را برای تو آرزو داشتم اما تو هیچ گاه شکست نخوردی و می دانم که نمی خوری
بابک: اگر شکست بخورم آنوقت نفس راحتی می کشم.
هرکسی را که فراموش کنی بغضت را فراموش نکن برای ناله هایت اشک بریز تا بدانی که من هرگز نبودم.
وب سایت پست الکترونیک
دوشنبه 7 اردیبهشت1388 ساعت: 22:10 - توسط:سهیلا
چند سال پیش عکس های چاپ شده ای که چندین سال در آرشیو خود نگه داشته بودی برای من به نمایش گذاشتی.
ازت خواستم یکی از این عکسهای چاپ شده رو برام بدی.
بی پرده گفتی: هرکدام از عکس هایی که دوست داشتی می تونی برداری.
اولین عکسی که دیدم متوقف شدم و پیشروی نکردم می دونستم اگر ادامه می دادم همین عکسی را که می بینم از دست بدم.
پا به پا سراغت می آمدم حس عجیبی داشت به خوبی عکسهایت را پاسپارتو می کردی و داخل آلبوم مقوایی می گذاشتی چسبوندن مقوا ها را به من سپردی تو دلت دریا بود دلت هم نمی خواست از آلبوم های آماده که تو بازار می فروشند استفاده کنی نمی دونم شاید به خاطر سایز عکس هایی بود که در بازار پیدا نمی شد.
دلیل دیگری هم اینجاست که نمی خواستی هزینه بیشتری صرف این کارت بگذاری .
اما هنر تو با ارزش تر ازآلبوم های داخل ویترین لابراتوارها بود. نمی دانم ساختن آلبوم با مقوا ها با آبرنگی که آبش بیش از ذه قطره هم نمی رسید، چه لذتی داشت؟ خسته شدم آبی آوردم تا پالت رنگت را خیس کنم حرفی نمی زدی دستم را فشار دادی تا از ریختن آب پرهیز کنم درست است که من نمی خواستم خرابکاری کنم اما کار از کار گذشته بود وقتی اعتراضت را بهم نشون دادی خودم را نیز نبخشیدم.
به این زودی برایم عادت شد و ارزشتر از اینها این بود که علاقه خودم نسبت به تو بیشتر و بیشتر می شد نه به خاطر تو بلکه به خاطر کاری که کردی..
افکارت ، ذهنت ، زندگیت ، پولت ، جانت ،عمرت و ... همه را به خاطر هنرت پرپر می کردی صدای نازکت را به عنوان آواز زمزمه میکردی اشکهایت را از دیده من پنهان می کردی .
شاید تقدیر چنین بود مدتی فراموش شی.
بابک: در پست بعدی به این مطلب جوابیه ای خواهم نوشت.
وب سایت پست الکترونیک