طبق معمول قرار روز جمعه ساعت 5 صبح جلوی ساختمان میدان ساعت (میدان شهرداری) و حرکت به طرف روستای تاریخی اشتبین روستای مرزی ایران و ارمنستان از توابع کلیبر استان آذربایجان شرقی.
ساعت 22:30 خانم کاظمی تلفن کرد که وضعیت قطعی اردو و از محل حرکت مینی بوس رو مطلع بشه و از کارت عکاسی خود با خبر بشه.
شب ساعت 20 دقیقه بامداد کم کم وسایل مربوط به اردو را جمع می کردم و دوربینم را برای این اردو آماده کردم تا صبح زود راحت و بدون سر و صدا از خانه بیرون برم.
بعد از آن تا ساعت 2 صبح خوابی در چشمانم احساس نمی شد، زمانی که به ساعت نگاه کردم کار از کار گذشته بود و اگر این چند ساعت را بخوابم احتمال می رفت که ساعت 3:30 نتونم از خواب پا بشم و تصمیم گرفتم که این 1:30 ساعت رو هم نخوابم.
این 1:30 ساعت را هم با ادیت کردن و مرتب کردن عکس ها استفاده شد و ساعت 3:30 لباسهایم را پوشیده و در ساعت 4 بدون سر و صدا زدم بیرون.
از خانه تا محل قرار با پای پیاده 1 ساعت است اما اگر ماشین گیر بیوفته 1 ساعت رو به 10 تا 15 دقیقه میرسونه اما ساعت 4 صبح هیچ کسی به غیر از من تو خیابان نبود و با کوله بار و کیف و دوربین شروع به پیاده روی کردم و تصمیم گرفتم منتظر ماشین نباشم.
هوا سردتر از روز گذشته بود دما نیز به زیر صفر هم رسیده بود، این را از یخ زدگی آب ریخته شده در چاله های خیابان های تبریز حدث زدم صورتم نیز از شدت سرما یخ زده بود.
در بلوار دکتر حسابی قطعه سنگی در وسط چشمانم را خیره کرد به طرفش حرکت کردم تا سنگ را از وسط خیابان به کنار بکشم تا صبح مشکلی برای رانندگان پیش نیاد.
وقتی به این سنگ رسیدم پایم را به طرفش دراز کردم تا به کنار پرتاب کنم غافل از اینکه بدانم این پرنده باشد. با شدت از زمین بلند شد و به صورتم برخورد کرد از شدت ترس کم مونده بود سکته کنم فریاد زدم و کمی دور تر دوباره زمین نشست.
این بار دوربینم را از کیف برداشتم و مجدداً به طرف این حرکت کردم تا ببینم این موجود پرنده چی بوده و مرا تراسند و ازش عکسی هم بگیرم.
به خاطر تاریکی هوا نمی توان تشخیص داد این چه موجودی است.
عکسی به زور در تاریکی تونستم ثبت کنم عکس را که دیدم گفتم تو اینجا چی کار می کنی؟

این پرنده کوچک بلدرچین بود و از شدت سرما و تاریکی تو وسط خیابان افتاده بود سرما گیجش کرده بود و چون در تاریکی نمی توانست پرواز کند راه خانه اش را گم کرده بود .
صبح زودی هم ترسیده بودم و هم اولین عکس رو ثبت رسونده بودم.
این باعث خوشحالی من شد و اولین باری بود که از بلدرچین عکس می گرفتم.
دوباره که به او نزدیک شدم تا از نزدیک ببینم به کنار درختان و بوته ها پرواز کرد. ازش جدا شدم دستانم یخ زده بود طوری که دیگر نمی توانستم دوربینم را به کیفم بگذارم و به راه خو ادامه بدم دوربینم را نیز از گردنم آویختم و دستانم را در جیب خود گرم کردم و بعداً دوربین را به کیف گذاشتم.
ساعت را نگاه کردم 15 دقیقه ای معتل شده بودم و به فکر اینکه 30 دقیقه مانده را چگونه خودم را به بقیه بچه ها برسونم بودم چند دقیقه را نیز پیاده حرکت کردم و تا بلوار 29 بهمن و جلوی مجنمع فرهنگی و هنری رسیدم. همونجا ماشینی که اصلاً به طرف محل قرار نبود بره سوار شدم و تا مسیری مرا به محل برد و بعد از آن مجدداً می بایست یا پای پباده برم و یا سوار ماشین دیگری شوم.
10 قدمی بیشتر نرفته بودم که ماشین دیگری آنطرف تر ایستاد به طرفش حرکت کردم و سوار شدم و تا محل قرار با این آمدم کسی در محل قرار حضور نداشت به ساعت نگاه کردم 20 دقیقه هم زود تر از قرار به آنجا رسیده بودم یعنی از وقتی که سوار ماشین شدم تا رسیدن به محل قرار 10 دقیقه طول کشیده بود.
بعد از من آقای علی گرامی فر و آقای محمد حسین گرانمایه به آنجا رسیدند بعد از احوالپرسی تلفنم زنگ خورد آقای پورعباس بود و موقعیت خودش رو در مسیر حرکت مینی بوس اعلام کرد و همراه با خانم فریبا آزادی در نصف راه (میدان جهاد) خواهد بود.
بعد از این بقیه بچه ها هم یک به یک آمدند و سوار مینی بوس شدند و خانم کاظمی هم مجدداً تماس گرفت که او هم در مسیر سوار مینی بوس شود.
نصف راه (میدان جهاد) همراه با 3 نفر باقی مانده به طرف روستا حرکت کردیم.
بعد از پلیس راه تبریز صوفیان کنار جاده سنگگ داغ و تازه به تعداد 10 عدد خریدیم و تا مسیر بعدی (ایستگاه صبحانه- کنار مسجد) حرکت کردیم ساعت 6:30 به خوردن صبحانه مشغول بودیم بالافاصله بعد از صبحانه به مسیر ادامه دادیم.
ساعت 10 صبح به روستای اوشتبین رسیدیم.
ادامه دارد... |