روز تولدت شد و نيستم اما کنار تو، دلیلش رو هم می دانی چرا!!
همان کاری که سال ها پبش منتظر بودی و بودم افتاد ولی باز آنقدر صبور شدم که زبان را بین دو دندان گذاشتم و حرفی که می توانستم بزنم نگفتم تا که به روندی که ادامه می دهی دل ببندم.
مهم نیست در چه خیالی ، مهم بودن توست همانقدر که می خواهمت! هر چند مراحلی از من پیشرفته تری و یا برعکس.
در این 57 روزی که گذشت سعی می کردم اتفاقی بین ما نیوفتد که خدای نکرده از همدیگر رنجیده باشیم.
تو این روزها هر روزش روز تولد من بود همانا اینکه به روز تولدت نزدیک می شدیم دنیا را جور دیگر می دیدم چه بسا دنیا را در دیدگانت می توانستم ببینم.
بین این روزها فقط هفت بار توانستم ببینمت اما تو این هفت بار هیچ گاه حرفی نزدی و حتی جواب سلامی را که از کنارم رد می شدی ندادی.
اما حرف هایت را از دیگران می شنیدم هنوز هم می شنوم و به احتمال زیاد بعد از این هم خواهم شنید.
تنها حرفی که اذیتم داد همین حرفی بود که من رسوای این دو عالم شدم. چطور؟
آری این حرف تو برای دیگران در قبال عملکردهای من بود. من برای چه چیز و برای چه دلیلی رسوا باشم و آن هم رسوای زندگانی و آدم هایی که هیچگاه درک نکردند که در وجودمان چه ها بود!؟ خوب است که نفهمند ولی رفتار تو باعث آن می شود که مردمان غریب از جاهلیت خود بی خبرند و نا آگاهانه سر از قضاوت در می آورند.
گاهی برای این نوع برخوردها رازی نبوده و از خود و بی خود می شوم و عصبانیت چشمانم را فرا می گیرد و هر آنچه که شنیدم دلیلش از تو می دانم و گاهی نیز از مردان و زنان ، پسران و دختران اطراف می دانم.
چند روزی است که از بیماری لثه رنج می برم و بیماری هایی که از قبل داشتم به کلی فراموش شده اند اما دردهای که هیچ گاه درمان نمی شوند از روز قبل شدت تر و زیاد تر می شوند.
با اینکه نه حضوری و نه در تماس تلفنی و یا راه های دیگر و راحت تری که بتوانم ، نمی توانم تولدت را تبریک بگویم به همبن خاطر ساده ترین راه را در اینجا می یابم و کیک هفتم در بین 57 روز را به احترامت می برم و می گویم تولدت مبارک.

|